نسیم معرفت - درس5:

فرق علم و آکاهی:
علم، اکتسابات بشر، براساس قوای ادراکی و تحلیلی بشر است. که می‌تواند نواقص و اشتباهات زیادی داشته باشد، زیرا انسان دارای خطاهای ادراکی و شناختی بسیاری است. هیچوقت قطعیت در علم نداریم و در طول زمان نیز دائما علم در حال تغییر و نفی و تحول بوده است. انسان در مواجهه با یک پدیده، که سایه‌ای از یک حقیقت ناب در پشت صحنه (ماوراء الطبیعه) است، اقدام به زدن یکسری حدس‌ها و انجام آزمایشاتی می‌نماید، تا پی به چیزی ببرد. علم، ماحصل استنباط‌ها و برداشتهای انسان از سایه‌ی یک حقیقت است. از طرفی برای آزمایشاتی که انجام می‌دهد، از ابزارهایی استفاده می‌کند که خود بشر ساخته و حتی در همان ابزارها هم کمبودها و نواقصی وجود خواهند داشت، بنابراین درصد خطاهای شناختی نیز افزایش خواهند یافت.
اما آگاهی، دانش واقعی حاکم بر جهان در سطح دنیوی و ماورائی است، که همیشه درست است، زیرا از علم پروردگار نشات می‌گیرد.
آگاهی جایگاهش در دل پاک است. اما علم جایگاهش در مغز بشر (هر بشر خوب یا بد) است.
در جاهائی از قرآن صراحتا فرمودند: «...تا دلهایی بدست آورید که با آنها تعقل کنید.»
راه کسب آگاهی، زنگار زدایی و پاک شدن است و سپس از طریق کشف و شهود به دل آدم افاضه می‌شود.
پاک شدن، یک مکانیزم 0 و 1 نیست، که بگوییم یا هست و یا نیست، بلکه پاکی مثل ایمان، یک طیف گسترده ، با درجات مختلف دارد. هر چه درجه پاکی فردی بالاتر رود، میزان و عمق شهودش نیز بیشتر خواهد شد.
ابن سینا یک دانشمند علم گرا در حوزه مادیات بود و ابوسعید ابوالخیر نیز یک عارف واقعی بود. زمانی این دو نفر باهم خلوت می‌کنند و پس از حضور در انظار، از ابن سینا می‌پرسند که ابوسعید را چگونه دیدی؟ می‌گوید، هر آنچه را که من می‌دانستم، او می‌دید. از ابوسعید می‌پرسند که ابن سینا را چگونه دیدی؟ می‌فرمایند که من به هرجا که می‌رفتم، این کور با عصای خود بدنبال من می‌آمد.
منظور از عصای ابن سینا، همان استدلال و منطق و تجزیه و تحلیل و ابزار آزمایشگاهی است، که برای شناخت یک پدیده مجهول، از آنها استفاده می‌کنیم. آن مثال معروف مولوی، در مورد یک فیل در اتاق تاریک که هر کسی از آن استنباط متفاوتی داشت و هیچکدام هم درست نمی‌گفتند، در رابطه با همین موضوع است.
یکی از افتخارات ابن سینا این بود که با دیدن و بررسی بول یک بیمار، می‌توانست نوع بیماری را تشخیص دهد. اما بعدها مولوی خطاب به ابن سینا گفته که اگر نتوانستی دلت را زنگار زدایی کنی، و به مرحله‌ای برسی که با یک نگاه به بیمار کل دردها و مشکلات آن را تشخیص دهی، همان بهتر که «بول بین» شوی. مولوی:

چون ندارد سیر سرّت، در درون / بنگر اندر بول رنجور، از برون
فعل و قول آن، بول رنجوران بود / که طبیب جسم را برهان بود
و آن طبیب روح، در جانش رود / وز رهِ جان، اندر ایمانش رود

بجای اینکه راه پر از خطای علمی-آزمایشی را برویم، فقط کافیست چراغ روشن شود، تا ببینیم (شهود).
اما علم بطور کامل نفی نمی‌شود، بلکه در مواردی در راستای نزدیک شدن به واقعیت حرکت می‌نماید، اما هنوز راهی بس طولانی در پیش دارد.

راه رسیدن به حقایق باطنی جهان، دل است. اما نه هر دلی ، بلکه دلی که زنگار زدایی شده و با تحمل سختی‌های فراوانی در راه مبارزه با نفس، که جهاد اکبر و بالاترین و سخت‌ترین نوع مبارزه است، وارد طیف پاکی‌ها شده باشد.

لطفا آیه 46 سوره حج را ملاحظه بفرمایید.

فضیل عیاض: دو خصلت است که دل را فاسد کند: بسیار خفتن و بسیار خوردن.
بشر حافی: صحت تن در اندک خوردن است، و صحت روح در اندکی گناه.
بشر حافی: توبه‌ی عوام از گناه است، و توبه‌ی خواص از غفلت.
بایزید بسطامی: ذکر کثیر نه به عدد است، لکن به حضور بی غفلت است.
بایزید بسطامی: قبض دل‌ها در بسط نفوس است، و بسط دل‌ها در قبض نفوس است.
حاتم اصم: در چهار موضع نفس خود را بازجوی: در عمل صالح بی‌ریا، و در گرفتن بی طمع، و در دادن بی منت، و در نگاه داشتن بی بخل.
سهل تستری: اگر بلا نبودی، به حق راه نبودی.
یحیی معاذ رازی: عجب دارم از کسی که پرهیز کند از طعام از بیم بیماری، پس چرا پرهیز نکند از گناه از بیم عقوبت.
یحیی معاذ رازی: الهی! تو دوست می‌داری که من تو را دوست دارم، با آن که بی نیازی از من. پس چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری، با این همه احتیاج که به تو دارم.
ابوسعید خراز: ذکر سه وجه است: ذکری است به زبان و دل از آن غافل، و این ذکر عادت بود. و ذکری است به زبان و دل حاضر، این ذکر طلب ثواب بود. و ذکری است که دل را به ذکر گرداند و زبان را گنگ کند، قدر این ذکر کس نداند، جز خدای تعالی.
ابوعثمان حیری: شکر عام بر طعام بود و لباس، و شکر خاص برآن چه در دل ایشان آید از معانی.
ابوبکر شبلی: عبارت، زبان علم است، و اشارت، زبان معرفت.
ابوبکر شبلی: شکر آن بود که نعمت نبینی، مُنعم را بینی.
ابوالحسن خرقانی: سفر پنج است: اول به پای، دوم به دل، سوم به همت، چهارم به دیدار، پنجم در فنای نفس.
ابوبکر واسطی: چون حق ظاهر شود عقل معزول گردد. از بهر آن که عقل آلت اقامت کردن عبودیت است، نه آلت دریافتن حقیقت ربوبیت.
ابوعلی ثقفی: وای کسی که بفروخته باشد همه‌ی چیزها به هیچ چیز، و خریده باشد به هیچ چیز همه‌ی چیزها.
ابواسحاق کازرونی: ذکر حق تعالی به دل فراگیر و دنیا را به دست، چنان مباش که ذکر را بر زبان گیری و دنیا را به دل.
ابوالعباس سیاری: معرفت، بیرون آمدن از معارف است.

مولوی:

جمله خلقان، سُخره اندیشه‌اند / زآن سبب خسته دل و غم پیشه‌اند

عمر در محمول و در موضوع، رفت / بی بصیرت، عمر در مسموع رفت

اسبِ همت، سوی اختر تاختی / آدم مسجود را نشناختی

جان شو و از راهِ جان، جان را شناس / یار بینش شو، نه فرزند قیاس

پس بزرگان این نگفتند از گزاف / جسم پاکان عین جان افتاد صاف
گفتشان و نفسشان و نقششان / جمله جان مطلق آمد، بی نشان

عقل جزوی، آفتش وهم است و ظن / زآنکه در ظلمات شد او را وطن

عقل، اینجا ساکت آمد یا مضّل / زآنکه دل با اوست، یا خود اوست دل

عقل تحصیلی، مثال جوی‌ها / کآن رود در خانه‌ای از کوی‌ها
راه آبش بسته شد، شد بینوا / از درون خویشتن جو، چشمه را

سنگ احمد را سلامی می‌کند / کوه یحیی را پیامی می‌کند
جمله ذرات عالم در نهان / با تو می‌گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم / با شما نامحرمان ما خامشیم
چون شما سوی جمادی می‌روید / محرم جان جمادان چون شوید
از جمادی در جهان جان روید / غلغل اجزای عالم بشنوید

باد و خاک و آب و آتش بنده‌اند / با من و تو مرده، با حق زنده‌اند

رقص آن جا کن که خود را بشکنی / پنبه را از ریش شهوت بر کنی (1)
چون رهند از دست خود، دستی زنند / چون جهند از نقص خود، رقصی کنند
مطربانشان از درون دف می‌زنند / بحرها در شورشان کف می‌زنند
تو نبینی لیک بهر گوششان / برگ‌ها بر شاخ‌ها هم کف زنان
تو نبینی برگ‌ها را کف زدن / گوش دل باید، نه این گوش بدن
چرخ را در زیر پا آر ای شجاع / بشنو از فوق فلک، بانگ سماع

(1) - ریش یعنی زخم - معنی مصرع این است که مشکل شهوتت حل شود.

این ابیات مولوی، از زبان بزرگانی است که آن مسیر را طی کرده‌اند:

گفت: خلقان چون ببینند آسمان / من ببینم عرش را با عرشیان
هشت جنت، هفت دوزخ، پیش من / هست پیدا، همچو بت پیش شَمَن

چشم تو بیدار و دل خفته به خواب / چشم من خفته، دلم در فتح باب

علت عاشق، زعلت‌ها جداست / عشق، اُسطرلاب اسرار خداست

منظور، عشقی پاک، با دلی پاک است، نه عشقی که عوام می‌شناسند.

عشقهایی کز پی رنگی بود / عشق نبود، عاقبت ننگی بود